اشعار شهادت حضرت علی اضغر علیه السلام

***************************

میخواستم بزرگ شوي محشري شوي

تا چند سالِ بعد علي اكبري شوي

میخواستم كه قد بكشي مثل ديگران

شايد عصاي پیريِ يك مادري شوي

لحظه به لحظه رنگ تو تغییر میكند

چیزي نمانده است كه نیلوفري شوي

مثل دو تكه چوب لبت را به هم نزن

اسبابِ خجلتم جلويِ ديگري شوي

اين مادري من كه به دردت نمیخورد

تو حاضري علي كه تاج سري شوي؟

***************************

لالا برای آنکه خواب ندارد چه فایده

ماندن برای آنکه تاب ندارد چه فایده

گیرم تو را حسین بگیرد ، بغل کند

وقتی دو قطره آب ندارد چه فایده

احساس مادری به همین شیر دادن است

آری ولی رباب ندارد چه فایده

انداختن حِرز ، اگر چه به گردنت

تا صورتت نقاب ندارد چه فایده

پرسش نکن سه شعبه برایم بزرگ بود

وقتی کسی جواب ندارد چه فایده

با چه سر تو را به نی بند میکنند

زلفی که پیچ و تاب ندارد چه فایده

**************************

بر مرکبِ پیمبر اعظم سوار شد

عمامه بست،رو به سوی کارزار شد

زیر عبا گرفت علي را شهِ غريب

با شیرخواره جانب آن قوم خوار شد

گفتند آمده ست به قرآن قسم دهد

پس همهمه گرفت و قُشون بیقرار شد

پس دست بُرد و طفلک از حال رفته را

بیرون کشید و خاتم شهر آشکار شد

لب باز کرد تا سخن انشا کند حسین

پس رو برو به مکتبِ داد و هوار شد

چندین سخن ز ماهی و آب فرات کرد

پس با علی سخن ز سر التفاط کرد

چشم سیاه تو چقدر آب میخورد؟

اصلا شب سیاه مگر آب میخورد؟

شمروسنان و اَخنس و خولی بهانه است

قتل پدر ز داغ پسر آب میخورد

ای پاره ی دلم سر دستم تکان مخور

الآن لبت ز تیر سه پر آب میخورد

گفتند آمده ست زرنگی کند حسین

جای تو گفته اند پدر آب میخورد

عباس خفته است که برپاست حرمله

این فتنه از خسوف قمر آب میخورد

یا رب ببین که من جگرم را فروختم

تنها ستاره ي سحرم را فروختم

***************************

يا رب اين غنچه ي خندان كه سپردي به منش

میسپارم به تو از دست حسود چمنش

اكبرم رفت سپس اشك به چشمم خشكید

اي خدا اشك بده تا بچكانم دهنش

وسط دشت چرا آمده اي ماهیگیر؟

ماهي زرد مرا لرزه نشاندي به تنش

تیر تو قامت عباس به آن روز انداخت

اين كه اندازه ي تیر است تمام بدنش

************************

كاش موسي میشدي طفل رباب

میسپردت مادرت در دست آب

يك نفر مي يافت آخر پیكرت

شیر مینوشاند جاي مادرت

لیك شوقت دست رد بر نیل زد

دست بر بال و پر جبريل زد

غیرتت گل كرد بي تیغ و سپر

آمد استقبال تو تیري سه پر

گوش تا گوشت تماماً باز شد

اصغر شش ماهه مرد راز شد

داغ تو بر داغ اكبر سايه كرد

بر رسول الله و حیدر سايه كرد

***************

در آفتاب نباشی رُباب حداقل

نمی خورد به لبت آفتاب حداقل

دو روزی است که نانی نخورده ای اصلا
 کمی بزن لب خود را به آب حداقل

چقدر گریه و گریه، بس است خسته شدی

عروس فاطمه قدری بخواب حداقل

تو یک تنه همه را تا فرات می بردی

اگر نبود به دستت طناب حداقل

تو را مجال ندادند قرص ماهت را

به صورتش بزنی یک نقاب حداقل

لب حسین خودش می کشد تو را در طشت

مکن نگاه به ظرف شراب حداقل

××× چقدر آب شدی و چقدر پیر شدی

در آفتاب مشین ای رباب حداقل

***************

باز كن بابا دو پلك پرپرت را بیشتر

جان بده نیمه نگاهه آخرت را بیشتر

تاول رويت،لب خشكت،زبان كوچكت

اين سه سوزانده من غمپرورت را بیشتر

بي رجز ديدم سپاهي را پريشان میكني

خم شدم بوسم لب شعله ورت را بیشتر

ناگهان ديدم كه خونت میچكد از چهره ات

غرق خون كردند از تو سنگرت را بیشتر

خوب فهمیدم چرا وقتي گلويت تیر خورد

جمع كردي در بغل بال و پرت را بیشتر

حنجرت نه، استخوان هاي گلويت داغ شد

داغي اش سوزاند چشمان ترت را بیشتر

میكشم تیر از گلويي كه به مويي بند ماند

گرچه میترسم بپاشد حنجرت را بیشتر

******************

گريه ها حلقه شدند پا به ركابش كردند

دست ها چنگ زنان مرد ربابش كردند

مادر تشنه ي شش ماهه خود اقیانوس است

ربِّ آب است و در اين جلوه ربابش كردند

بي زره آمده از بسكه شجاعت دارد

كس حريفش نشد و زود جوابش كردند

تیر مرد افكن و بر طفلك شش ماهه زدند

يعني اندازه ي عباس حسابش كردند

زودرس بود ، بزرگ همه ي قوم شدن

چون خدا خواست بدين شیوه خضابش كردند

سر شب شیر نمي خورد و نمي خفت علي

اين كه خوابیده گمانم كه عتابش كردند

شور چشم تر او داشت اثر میبخشید

كوفیان هلهله كردند و خرابش كردند

باخت چون سر ، به تراش نوك ني منزل كرد

اين نگین را ز درون برده ركابش كردند

بعد از اين خاك سر هرچه ثواب است كه قوم

هر چه كردند به شه بهر ثوابش كردند

نخريدند دله سوخته ي سلطان را

لیك اصغر جگري داشت كه آبش كردند

******************

يك گام رو به پیش و يكي رو به پس رود

با خود مُرَدَد است به سوي چه كس رود

به دستهاي خوني خود میكند نگاه

جان آمده به لب كه به جاي نفس رود

پشت سرش نگاه عطش خیز مادري است

خیره مگر عبا ز روي طفل پس رود

در پیش رو ولي ، لشگر منتظر كه باز

برگردد و به سمت همان تیر رس رود

****

قنداق را به سینه ي خود میفشارد آه

آرام میكند به سوي خیمه ها نگاه

آبش نداده اند بماند كه بر دلش

داغ دوباره میزند اين خنده ي سپاه

گهواره مانده چشم به راهه مسافرش

همراه دختري كه شده گريه اش پناه

مانده كجا رود؟به سوي خنده هاي شوم؟

يا سمت گريه هاي عطشناك خیمه گاه

****

به دست هاي خوني خود میكند نگاه

يك گام رو به پیش و يكي رو به پس رود

****************

در دشت بلا تیر و سنان می بارد

گویی که فلک خون به زمین می کارد

ای کاش کسی ز حرمله می پرسید

نوزاد ، گلو ، تیر ، چه نسبت دارد

**************

كجا خفتی کجا گنجینه ي من؟

بیا بیرون ز خاک آیینه ي من

از آن لحظه که قدری آب خوردم

كمی شیر آمده در سینه ي من

***************

ز فرط ناله، تن بی جان شد ای وای

زمین از گریه اش ویران شد ای وای

ندانم حرمله زد نیزه یا تیر

سرش از پوست آویزان شد ای وای

***********

من قیامت جلوی حرمله را می گیرم

که کسی مثل تو اینجا دلی از سنگ نداشت

بشکند تیرو کمانت که کمانم کرده

طفلک کوچک من باتو سر جنگ نداشت

**********

چشمم بجز ز خون جگر تر نمي شود

داغت هنوز باور مادر نمي شود

بر روي بال ملائک نوشته است

قنداقه اي ز خون گلو تر نمي شود

اي دل به مرگ بسته ، زبان بسته ي رباب

دامان خاک،دامن مادر نمي شود

يک تن نگفت اي ز خدا بي خبر نزن

تیر سه پر که سینه ي مادر نمي شود

هفت آسمان اگر ز غمت گريه سر دهند

با گريه ي رقیه برابر نمي شود

آري به باد رفته همه آرزوي من

اين گريه ها براي من اصغر نمي شود

*************

پدر با كودكي پرپر نشسته

به روي خاكها مادر نشسته

رباب اين را فقط تكرار میكرد

سه شعبه دارد و تا پر نشسته

*****

ز چشمت رفته كم كم سو بمیرم

چكد خون از سر گیسو بمیرم

خدا رحمي كند مادر نبیند

سرت يكسو تنت يكسو بمیرم

*****

ز داغت تیر هم گريان شد اي واي

نفس در سینه ات سوزان شد اي واي

خدا را شكر دستم زير سر بود

سرت از پوست آويزان شد اي واي

*****

گلو بوسیدم و ديدم ندارد

چنان زخمي زده مرهم ندارد

بمیري حرمله با چشم ديدم

كه تیر تو كم از نیزه ندارد

*****

كسي چون من گل پرپر نبیند

گلوي پاره ي اصغر نبیند

به دست خويش كندم قبر اورا

كه اين قنداقه را مادر نبیند

*****

غريبي پايِ اقبال تو میگشت

عطش گرد پر و بال تو میگشت

خودم ديدم كه پشت خیمه اي واي

كسي با نیزه دنبال تو میگشت

*****

مسلمانند ، اما گَبر هستند

همه خندان ولي بي صبر هستند

گهي با پنجه و گاهي به نیزه

همه مشغول نبش قبر هستند

*****

پريده رنگ و چسبیده زبانت

عطش افتاده با تاول به جانت

مخند اينگونه شیرينم به بابا

كه خون میريزد از چاك لبانت

*****

رُخت از بوسه اي بي گاه میسوخت

نه تنها بوسه از يك آه میسوخت

چه كرده آفتابِ گرم حتي

رُخت در زير نور ماه میسوخت

*************

ای گل چه زود دست خزان کرد پرپرت

رفتی و رفت خنده ز لب های خواهرت

هرکس که دید رأس تو بر روي نیزه هاست

آهی کشید و گفت که بیچاره مادرت

تا بیش تر به گریه ی من خنده سر دهند

آورده اند محمل من را برابرت

از دوش نیزه دار تو فهمید کاروان

خون می چکد هنوز ز رگ های حنجرت

یک تیر بوسه ات زد و شد روز من سیاه

حالا چه کرد بین سفر نیزه با سرت

هرگز نمی رود ز خیال من این سه داغ

رنگ پدر... گلوی تو... لبخند آخرت

**************

اگر باشم چو ماهی آبگويان

مجو نام وفا زين ننگ جويان

بکش تیر از گلويم تشنه اما

مکش منت از اين بی آبرويان

************

صدف و دُرّ ز فشار در و ديوار شكست

تا كه در كرب و بلا تیر به دردانه زدند

ناز پرورده ي زهرا و علي زينب را

از پي دلخوشي زاده ي مرجانه زدند

*************

بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است

دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است

کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده

گهواره نیست دست خودت را تکان نده

با دست های بسته مزن چنگ بر رخت

با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت

بس کن رباب حرمله بیدار می شود

سهمت دوباره خنده انظار می شود

ترسم که نیزه دار کمی جابجا شود

از روی نیزه راس عزیزت رها شود

یک شب ندیده ایم که بی غم نیامده

دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده

گرچه امید چشم ترت نا امید شد

بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد

پیراهنی که تازه خریدی نشان مده

گهواره نیست دست خودت را تکان مده

با خنده خواب رفته تماشا نمی کند

مادر نگفته است و زبان وا نمی کند

بس کن رباب زخم گلو را نشان مده

قنداقه نیست دست خودت را تکان مده

دیگر زیادت این غم سنگین نمی رود

آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود

بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شود

این گریه ها برای تو اصغر نمی شود

***********

لب تر کند پیاله ی کوثر تو هم برو

برخیز علیِّ اصغر خیبر تو هم برو

از صبح گریه کردی و دلشوره داشتی

دیدی رسید نوبتت آخر تو هم برو

شش ماه میشود به تو من خو گرفته ام

باشد عصایِ پیری مادر تو هم برو

فکر دلِ شکسته ی عمه نمیكنی؟!

کم بود ماتم علی اکبر؟! تو هم برو

هر شعبه ی سه شعبه برای تو نیزه ایست

در بزم تیر و نیزه و خنجر تو هم برو

بعد از عمو ماندنت اصلاً صلاح نیست

او رفت پیش ساقی کوثر تو هم برو

تا خیمه ها هنوز به غارت نرفته است

قبل از شروع معرکه بهتر تو هم برو

*****************

حالا كه راهِ آب دگر وا نمیشود

حالا كه چاره اي به تو پیدا نمیشود

حالا كه مشكِ ساقي لب تشنه پاره شد

بین دو نهر قطره مُهَیّا نمیشود

من گريه میكنم تو بزن چنگ سینه ام

دردي كه بي دواست مداوا نمیشود

اي ماهي فتاده به دور از فراتِ من

اين دست و پا زدن به تو دريا نمیشود

دارد تلذّي ات همه را میكشد علي

خواهم كه شیر آورم اما نمیشود

از من مخواه تا كه در آغوش گیرمت

بابا نگاه میكند اينجا نمیشود

شش ماه، شب به پاي تو بیدار بوده ام

امشب كنار من آيا نمیشود؟

بد مادري براي تو بودم كه میروي؟

واللهِ تیر حرمله لالا نمیشود

هم جوشني به قدِّ تو در خیمه ها نبود

هم اينكه روي نیزه سرت جا نمیشود

تو قصد كرده اي كه فقط دِق دهي مرا

وقتي كه ماندنت به تمنّا نمیشود

من لال میشوم خودت اصلاً به من بگو

بي تو رباب بي كس و تنها نمیشود؟

مادر ، نرفته اي تو دلم شور میزند

صرف نظر از اين سفر حالا نمیشود؟

دارم يقین علي كه پس از پر كشیدنت

ديگر خموش ناله ي زنها نمیشود

گويد دلم كه ناله نكن بیخودي رباب

اين شیرخواره خوش قد و بالا نمیشود

****************

عشقت غبار از دل غمبار میکشد

عکس تورا به آینه یِ تار میکشد

ناله اگر بلند شود از سَر جگر

حتماً طبیب را سویِ بیمار میکشد

با جذبه میکِشی و به یک غمزه میکُشی

زلفت فقط مرا به سر دار میکشد

از معجزاتِ هاشمی یوسفِ من است

هر روز مشتری سر بازار میکشد

پلکِ خمار چشم ترت را به هم مزن

کی دور حوض میکده دیوار میکشد؟!

کشتی شکست خورده یِ طوفان کربلا

بعد از هزار سال عجب بار میکشد!!!

خوشبخت آنکسی ست که از دستهایِ خویش

تنها برای سینه زدن کار میکشد

بویِ گناه از همه ی شهر میرود

وقتی حسین پرده ی ستار میکشد

مژ گانِ چشم تر یا حسین ها

رسوایی مرا همه جا جار میکشد

دارد برای زائر کرب و بلا شدن

کار من و تو باز به اصرار میکشد

***************

با لبت رنگ عقیق یمن از یادم رفت

آن چنان که جگر خویشتن از یادم رفت

من اویسم بگذارید که اطراق کنم

بوی شهر تو شنیدم قَرَن از یادم رفت

جذبه ی عشق بر آن است كه مرا جذب كند

صحبت نام تو شد نام من از یادم رفت

قصد ربِّ اَرِنی گفتن من دیدن توست

تا نگاهم به تو افتاد ))لن(( از یادم رفت

مرغ باغ ملکوتم به حرم راهم ده

به روی گنبد زردت چمن از یادم رفت

مثل فطرس نکنم پشت به گهواره ی تو

بال من خوب که شد پر زدن از یادم رفت

ندهد فرصت گفتار به محتاج ، کریم

 بی سبب نیست کنارت سخن از یادم رفت

می رود دل به همان جا که تعلّق دارد

صحبت کرب و بلا شد وطن از یادم رفت

همه ی غصه ام این است : چرا عریانی ؟

نکند فکر کنی پیرهن از یادم رفت

************************